خرید بک لینک
اس ام اس بنده خدا به نامزدش برای تولد :
عزیزم تولدت مبارک
ایشالا تا آخر عمر زنده باشی !

دلیل اینکه تــُــــپــــــُـــلــَــم اینه که این همه
شعور و شخصیت در یک بدن لاغر جا نمیشه ! :D

یه پشه اومده پیشم نمیدونم از پشه های پیشکسوتِ تابستونه بهش احترام بزارم
یا از این تازه به دوران رسیده های بهاره بزنم بکشمش !

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: شنبه 31 فروردين 1392 ساعت: 15:37

می بینم از تو آشپزخونه صدا میاد
رفتم می بینم داداشم هی در یخچالو باز و بسته میکنه …
میگم :چرا همچین میکنی؟ درش کنده شد
میگه: دارم رفرش میکنم ببینم چیز جدید پیدا می کنم یا نه !!
ای خــــــــدا این خوشیــارو از مـــا نگیر خخخ <img style=" />

.

.

.

نمیخوام ریا بشه؛اما من با پراید آموزش رانندگی دیدم! :D

.

.

.

درس که دارم میخونم همزمان دلم میخواد کلی کار دیگه انجام بدم ،
اصلا انگیزم ده برابر میشه ؛ دلم میخواد هرکاری بکنم فقط درسه رو نخونم ! :|
.
.

.

روانشناسه دیشب گفت جوری زندگی کنید که انگار روز آخر عمرتونه ،
امروز به حرفش گوش کردم و کل کلاسارو پیچوندم ! :D
.
.

.

.
این خارجی ها با ابداع کلمه lol به جای loud out laugh
مثلا خواستن بگن ما خیلی مبتکریم !
اما قهرمانان ایران زمین با ابداع
خخخخخخ به جای ( خیلی خوبه خدایی خیلی خندیدیم خیر ببینی!! )
نقشه دشمنان رو نقش بر آب کردند !

.

.

.


“باز منو کاشتی رفتی” چیست ؟
اعتراض نهال به باغبان وظیفه نشناس !

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: شنبه 31 فروردين 1392 ساعت: 15:37

وقتی یه مرد معتاد میشه : اگه زنش زن بود و به فکر زندگیش بود این بیچاره به این روز نمی افتاد، بدبختی اینا رو به این روز می كشه دیگه!!
وقتی یه زن معتاد میشه: ای وای!!! خاك بر سرش ! بیچاره شوهرش دلش به چی خوشه ! چه جوری اینو تحمل میکنه؟؟


وقتی یه دختر 25 ساله مجرده : طفلکی خواستگار نداره كه ! مونده رو دست خونوادش، دیگه ازش گذشته كی میاد سراغ این؟
وقتی یه پسر 35 ساله مجرده: الان دیگه پخته و با تجربه شده مرد زندگی شده دیگه الان!! تازه قیافشم جا افتاده بهترین دخترا رو بهش میدن


وقتی یه دختر یه کم به خودش میرسه : اوه! اوه ! ننه بابا داشت جمش می كردن!! اینا همش واسه جلب توجه دیگه!!! اینا دنیا و آخرت ندارن كه!!!

وقتی یه پسر تیپ میزنه: چه پسر خوش پوشیه... هزار ماشاا... چه تیپی داره... میمیرن واسش دخترا


وقتی یه دختر از دار دنیا یه دونه دوست پسر داره : چی بگم والا!!! حجب و حیا دیگه جا نداره تو این مملكت!! دیدیش ... بزا دهنم بسته باشه...
وقتی یه پسر 10 تا دوست دختر داره : بزنم به تخته اینقدر خاطر خواه داره، خدا وكیلی بهترین دخترا میرن طرفش... ولش نمی كنن كه...


وقتی یه آقای محترم!!! خیابون رو با پیست اتومبیلرانی اشتباه می گیره : لامذهب عجب دست فرمونی داره...
وقتی یه خانم مثلاً یادش بره راهنما بزنه: ترمز وسطیه.... بابا برو آشپزخونه قرمه سبزیتو بپز!!! والااااااا


وقتی بچه خوب تربیت شده باشه: میبینی؟ بچه ام مثل باباشه، اصلا موفقیت تو خونواده ما ارثیه
وقتی بچه تو یه درس نمره اش بشه 75/19: بله دیگه خانم ! یا پی قر و فرشه یا با این دوست موستاش در حال فك زدن و ولگردیه


وقتی تو یه جمع ، آقا پسری سر و زبون دار داره مجلس رو گرم می کنه: هزار ماشالا!!!!!!! روابط عمومیش بیسته؟؟؟!!!
شرایط بالا برای یه دختر: اوه ! اوه! دختره لوده سبك!!! خانم باش


نظر مادر شوهر در اول زندگی: میبینی شانس ما رو ؟ دختره فقط 20 میلیون جهیزیه آورده ، نمی دونم این پسره شیفته چی این افریته شد!!!

باز هم همون مادر شوهر: دیگه چی می خواد؟ گل پسرم یه خونه 40 متری تو نقطه صفر مرزی داره، از خداشم باشه


مردا موقع طلاق : بیچاره! حتما زنش نمی تونه شوهرش رو ساپورت کنه ، مرده دیگه!! حتماً یه نیازایی داشته كه...
زنها موقع طلاق: این زنا هم یاد گرفتن راه دادگاه رو!! بابا زن زندگی نبود این!!! از اون اولشم معلوم بود... فردا می ره یكی دیگه رو هم بدبخت می كنه.

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: شنبه 31 فروردين 1392 ساعت: 15:37

داداشي هاي دخترا

1-داداش اينترنتي تا هر وقت خواستن ازش اکانت مجاني بگيرت!و بدون وجدان

درد اد ليستشو نو پر از اين داداشيهاي رنگ و وارنگ کنن!

2-داداش خر زور تا در موقع لزوم حال بعضيا رو بگيره

3-داداش خوش تيپ و پولدار تا به دوستاش بگه اين بي-اف منه

4-داداش خر خون تا در موقع امتحان براش تقلب بنويسه

5-داداش ماشين دار تا اونو اينور و اونور برسونه

6-داداشي که چشم ديدنشو نداره(همون داداش واقعي خودش)!

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: شنبه 31 فروردين 1392 ساعت: 15:37

تفاوتهاي من و رئيسم!(طنز)

وقتي من يك كاري را دير تمام مي كنم، من كند ھستم.

وقتي رئيسم كار را طول دھد، او دقيق و كامل است.

وقتي من كاري را انجام ندھم، من تنبل ھستم.

وقتي رئيسم كاري را انجام ندھد، او مشغول است.

وقتي كاري را بدون اينكه از من خواسته شود انجام دھم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دھم.


بقیه در ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: شنبه 31 فروردين 1392 ساعت: 15:37

وقتي پسرا دور هم خلوت ميکنند چي ميگن؟؟

1- بدبخت حسين دلت بسوزه همون دختري که به تو پا نميداد من رفتم شمارشو گرفتم

2- واي پسر ! اين دختره دانشجو که توي کلاس ماست رو ديدين عجب هيكلي داره !

3- من بدجوري عاشقش شدم . اگه اين خوشکله با من دوست بشه من همه ي دوست دخترهام رو کنار ميگذارم .

4- ...ها ! حوصله مون سر رفت ! دو تا ...شعر بگين تا بخنديم !

5- يک سي دي توپسي گيرم اومده که خيي باحاله . جديدترين شوي جني فر لوپر و شکيراست .


بقیه در ادمه مطلب

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: شنبه 31 فروردين 1392 ساعت: 15:37

پيشنهاداتي براي عدم ترشيدگي دوشيزگان

1- يقه اولين خواستگار رو بچسبيد كه شايد تنها شتر بخت شما باشه.

2- ناز و لفت و ليس رو بذاريد كنار.

3- در معرض ديد باشيد، گذشت اون زمان كه ميگفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و از سايه مي رنجم.

4- سن ازدواج رو بيارين پايين، همون 17 يا 18 خوبه. بالاتر كه برين همچين بگي نگي از دهن ميافتين.

5- تموم دوست پسراتونو تهديد به ازدواج كنيد، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشيد.

6- دعاي باز شدن بخت رو دور گردنتون آويزون كنيد، يه وقت كتابشو دور گردنتون آويزون نكنيد كه گردن لطيفتون كج ميشه.



بقیه در ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: شنبه 31 فروردين 1392 ساعت: 15:37

طلاق اس ام اسي

مفتي امارات روز گذشته اعلام کرد طلاق به وسيله اس ام اس امکان پذير است. به گزارش پايگاه اينترنتي الرايه ، شيخ احمد الحداد ، مفتي اداره اوقاف و امور اسلامي امارات گفت: مي توان به وسيله اس ام اس تلفن هاي همراه، حکم طلاق را جاري کرد.وي اضافه کرد: ميان علما درباره نحوه اجراي طلاق اختلاف وجود دارد و برخي معتقدند نوشتن درباره طلاق هم مانند گفتن آن است.حداد گفت: اين نحوه طلاق به دو شرط امکان پذير است. اول اين که نيت طلاق در نوشته مشخص باشد دوم اين که حکم طلاق در نوشته کاملا آشکار باشد

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: شنبه 31 فروردين 1392 ساعت: 15:37

نامه مادر به پسرش

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد.اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد.

بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم.

پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته.

ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد.


بقیه در ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: شنبه 31 فروردين 1392 ساعت: 15:37

بقیه در ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: شنبه 31 فروردين 1392 ساعت: 15:37

کبوتر , با آن پاهای پر اندود
با کاکلی بر سرو طوقی بر گردنش
اوج می گرفت و شاد از آزادی اش
بالا و پایین می رفت در آسمان آبی
بالا , پایین
صدای بر هم خوردن بالش
گوشنواز بود و آرام بخش
پرپرپرپر ... پرپرپرپر
کبوتر , بی پروا و گستاخ
در فرودی بی مهابا و شتابان
با سر , محکم خورد به دیوار سیمانی
تق ...
تماشایش هم درد داشت

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: جمعه 16 فروردين 1392 ساعت: 19:00


قانعم..

تو قسمت من نه…

مال مردم بودی..

قربون دلم برم که مال مردم خور نیست..

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: جمعه 16 فروردين 1392 ساعت: 19:00


چه تجارت ناشیانه ای بود…

آن همه نازی که من از تو خریدم…

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: جمعه 16 فروردين 1392 ساعت: 19:00

” جان بلانکارد ” از روی نیمکت برخاست

لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد .

او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت

دختری با یک گل سرخ .

از سیزده ماه پیش دلبستگیاش به او آغاز شده بود.

از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود

اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به چشم میخورد

دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت

در صفحه اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد: “دوشیزه هالیس می نل” .

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: جمعه 16 فروردين 1392 ساعت: 19:00

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…

ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…

اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…

ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…

اولاش نمی خواستیم بدونیم…

با خودمون می گفتیم…

عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…

بچه می خوایم چی کار؟…

در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت…

.......

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: جمعه 16 فروردين 1392 ساعت: 19:00

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.

دختر لبخندی زد و گفت ممنونم

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..

حال دختر خوب نبود..

نیاز فوری به قلب داشت..

از پسر خبری نبود..

دختر با خودش میگفت :

میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..

ولی این بود اون حرفات..

حتی برای دیدنم هم نیومدی…

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: جمعه 16 فروردين 1392 ساعت: 19:00

دیگه مطمعن شدم سر راهیم صد در صد شکی ندارم دیگه میپرسین چرا؟

عاغا ما هر جا عید دیدنی رفتیم به همه بستگان عیدی 10 تومنی میدادن به من بدبخت فلک زده 2 تومنی تازه کلیم منت سرم میزاشتن تازه بعضی جاها اصن ازم پذیرای نمیکردن والا



با باجناق و چنتا از فامیلا رفته بودیم استخر ،باجناقه رفت زیره اب شنا بلد نبود،فقط من دیدمش با خودم گفتم بهترین فرصته از دشتش خلاص بشم،دیگه کم کم داشت نفسای-صو میکشید که پسر عمم دیدش داد زد لیموترشه بگیرش،کله ارزوهام نقشه براب شد یه شیرجه زدم درش اوردمش.خیلی بد جنسم نه؟بزن لایکو



خالم رفته یه فیش مکه واسه شوهرش خریده و شوهرش خبر نداشته حالا دیشب با هم دعواشون شده اومده توی مهمونی میگه چجوری برم این رو پس بدم
خاله دست و دلباز من uf04a)))))))))))))))))))))))))
شوهرخاله نادمuf04c(((((((((((((((((((((((((((((((((

ماO-o


.......

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: جمعه 16 فروردين 1392 ساعت: 19:00

دیروز بابا م اومده تو اتاقم بررر و بررر تو چشام زل زده میگه عیدی منو بده ....اخه پدره من عزیزه من تا بوده پدرا به پسرا عیدی میدن....الا بلا راه نداره میگه تا ندی نمیرم بیرون...منم در کمال نارضایتی یه ده تومنی بهش میدم میگه این کمه ...تا یه تراول 50 ازم نگرفت نرفت بیرون ...نه حالا نه جان من شما بگین این پدره من دارم ایا نرم خودمو با کش حلق اویز کنم..:-(((((((((((((



تو اتاق بودم یهو داداشم درو باز کرد اومد تو
بهش میگیم بچه بودی در میزدی!
میگه خفه شو بابا

داره میره بیرون،بهش میگم درو ببند
میگه "چپه" شو بابا (خودش جواب خودشو میده)

خود درگیری مضمن داره بدبخت



.....

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: جمعه 16 فروردين 1392 ساعت: 19:00

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند

شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات.

روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است.

بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند.

زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد.

در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.

“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”

ثروت جواب داد:

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: جمعه 16 فروردين 1392 ساعت: 19:00

این داستان واقعی نیست

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست.

میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته

در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه

مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟

آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو.

مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.

لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده!

همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست

یه کاغذی که با خون یکی شده.

بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: جمعه 16 فروردين 1392 ساعت: 19:00

یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.

شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده درپیله نگاه کرد.

سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد.

آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد.

پروانه به راحتی از پیله خارج شد؛ اما بدنش ضعیف و بال هایش چروک بود.

آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد.

چون انتظار داشت که بال های پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند.

هیچ اتفاقی نیفتاد! در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.

چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمی دانست

.

.

.

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: شنبه 3 فروردين 1392 ساعت: 19:48

در یک پارک زنی با یک مرد روی نیمکت نشسته بودند و به کودکانی که در حال بازی بودند نگاه میکردند.

زن رو به مرد کرد و گفت پسری که لباس ورزشی قرمز دارد و از سرسره بالا می رود پسر من است .

مرد در جواب گفت : چه پسر زیبایی و در ادامه گفت او هم پسر من است و به پسری که تاب بازی میکرد اشاره کرد .

مرد نگاهی به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد :...

سامی وقت رفتن است .

سامی که دلش نمی آمد از تاب پایین بیاید با خواهش گفت بابا جان فقط 5 دقیقه . باشه ؟

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد .

مرد و زن باز به صحبت ادامه دادند .


................

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: شنبه 3 فروردين 1392 ساعت: 19:48

96699999966699999966996666996669999666996666999
99699999999699999999699666699669966996699666699
99669999999999999996699666699699666699699666699
99666699999999999966666999966699666699699666699
99666666999999996666666699666699666699699666699
99666666669999666666666699666669966996699666699
99666666666996666666666699666666999966669999996
1.) ctrl+f روبزن
2.) توش عدده 9 رو بنویس
3.) بعد رو دکمه Highlight all. کلیک کن ...
ببین چی میشه
سر کاری هم نیست


برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: شنبه 3 فروردين 1392 ساعت: 19:48

یه دفعه هم با دوست بابام رفتیم مسافرت یه دختر 10 ساله داشتن.
بعد من و غزاله و بقیه تصمیم گرفتیم پیتزا بخوریم..
یهو بابای این دختره درومد گفت تو پیتزا نخور پوستت خراب میشه :|
آب انار بخور :|

من رفتم افق.....


یکی از تفریات سالمم وقتی بچه بودم این بود که از تلفن خونمون به شماره خودمون زنگ بزنم. بعد صدای یه بوق عجیبی میومد ب بوو بووووووق. بعد تا گوشی رو میذاشتم سرجاش صدای زنگ تلفن بلند میشد. خیلی خرکیف میشدم :))
ولی الان دیگه زنگ بزنید صدای بوق اشغال میاد کصافطا تفریحاتمونو ازمون گرفتن...
تازه یه مدتم با خط خودم برای خودم اس ام اس میفرستادم :))
مازوخیسم داشتم عایا؟


......

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: شنبه 3 فروردين 1392 ساعت: 19:48

تو خونه ی ما،وقتی که اتفاقی میوفته
مامانم وقتی خرابکاری میکنه:
اه دختر ببین چیکار کردی!!!
بابام وقتی یه کاریو اشتباه انجام میده:اینقدر حرف زدی حواسم پرت شد(حتی منم نباشم میگه کار منه)>>>البته الان که نیست دلم واسه همینشم تنگ شده
خواهرم وقتی امتحانش کم بشه:تقصیر توئه هی گفتی بیا فلان چیزو بگو و بنویس و...
فک کنم تا دو روز دیگه گرونی و وضع اقتصادی مملکت و ... رو هم من قراره به گردن بگیرم

کلا همیشه و همه جا من مقصرم.همیشه در صحنه فعالم..



عید همه مبارک...
چی بگم والاه...
مادرم تا سال تحویل شد عیدیمو دادو گف:سال عوض شد ولی تو برام همون خر دیروزی...
بعد بگید سر راهی نیستم...
چهره ی بقیه رو می دونید

فقط من:((((((((((((((((((((((((((((((

......

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: شنبه 3 فروردين 1392 ساعت: 19:48

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار می كردند كه یكی از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود .
شب كه می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می كردند . یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت :
(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می كند . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت :(( درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم . من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود . ))
بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت .
سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگرمساوی است . تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و یكدیگر را در آغوش گرفتند

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: شنبه 3 فروردين 1392 ساعت: 19:48

دیروز سوار واحد شدم. دوتا گودزیلا جلو من نشسته بودن...
یهو متوجه شدن نه بلیط دارن نه کارت بلیط
یکیشون گفت:موقع پیاده شدن من میرم حواس راننده رو پرت میکنم تو صدای تیک تیک (صدایی که موقع کارت زدن شنیده میشه) دربیار ... بعدشم زودی فرار کن

یعنی هوش و استعدادشون تو دیوار


به مرگ خرزو خان همین الان که امدم چار جوک دیدم صفحه مانیتور کفثیه اومدم پاکش کنم یه دستمال برداشتم و روش ها کردم بعدم برعکسش کردم زدم به مانیتور همینطور که داشتم جوک میخونم فیلسوفانه نگاهی به مانیتور پاک نشده انداختم و... دوزاریم افتاد
این چار جوکم مختل میکنه ذهنو عایا؟؟

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: شنبه 3 فروردين 1392 ساعت: 19:48

ســـرشبــی کنار بابام نیشســـم
گوشــــیش رو میـــزه برداشتــــــم
مــن : بابا بــده ببینـــیم چـــــی داریـــی تو فـــُـون تــ
بــابــام: نکـــن بــابــا سیستــــمش بــهم میخــــوره
مـــن : عــه پــَ اینــــام سیســــتم دارن ؟؟؟؟!!!!!
بــابـــام : د کـــی انــــدرویــــید 4 سیستمشــه
مـــن : wow دمتـــ گـــرم منظــورتــ سیستــم عاملشـــه دیگــه :)
بــابــام : انــــگـــری بــردز هــم روش نصبــ کـــردم :)
مــن : (o__o) بـــذا ببینـــم دیگــه چــی چـــی توش داری آقـــای آپــ تو دیتــ
رفتــم تـو مـخــاطبـــاش
چشــم خورد بــه آقــــای "تابانکـ "
مــن : بـــــابــــا ایـــــن آقـــــای تابانکـ کـیه ؟؟؟!!!
بابام : مهــدی شـــوهـــر خالتــه دیگـــه ( باجنـاق خـودش )
مــن : اون کـــه تابانکـــ نیس آخـــــه
بــابــام : نـــه نکـــه کچــله، یــه کـــم ســـرش بـــرق مـــــی زنـــه ازون لحاظ خخخخخ
مـــن : هـه خو میــذاشتـــــی نـــور افکــن D:
یــاکــه اصن میذاشتــــی مهــدی پــروژکتــــور D:
بــابــام رو بــه مامانــم : بیــا خانووم تحـــویل بگــــیر شازدتـــو
مامانــم : چــیه؟؟!!! چــی شده ؟؟؟؟
بـابــام : مانـــی میگــه اســم مهــدی شوهـــر مــرضیه رو تو گــوشیتــ پــروژکتـــور سیــو کن بــرا اینکــه کچــله ســرش برق میــزنه
مامانـــمم قــربونش بــــرم امــــون نداد شفــافــ سازی کنـــــم از شامـ محــرومـم کــرد :(
بــابـــا مامانــه داریـــــــــــــــــــــــــم آخــــــــــه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: شنبه 3 فروردين 1392 ساعت: 19:48

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: شنبه 3 فروردين 1392 ساعت: 19:48

آقا ما یه کتابخونه داریم تو دانشکده که یه دستشوئی هم بغلشه!قبلا رو درش نوشته بودن آب قطع است!!!بعد کاغذشو عوض کردن نوشتن آب ممکن است قطع باشد!!!!!!آخه بعضیا میرفتن تو وقتی میومدن بیرون با پاهای به عرض شونه باز راه میرفتن!!!

حالا همه ی اینا به کنار وارد دستشوئی که میشی نوشته سکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

موندم منظورش دقیقا از سکوت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




واسه مسابقه سرود گروه مدرسمون رفتیم مرکز استانمون ایلام.دوم شدیم با اختلاف نیم نمره خلاصه در راه برگشت همه تو اتوبوس بودن یه دفعه من گفتم بابا این راننده خلوچل معتاد هم اعصاب ما رو خورد کرده همش مرض میکشه!!!تو نگو رانندهه تو ماشینه من ندیده بودمش.
بیچاره حرفی نزد...!
من:(oاo)
بچه ها:(@!@)
راننده بیچاره این وسط(0.o)
بعدش منم خودمو زدم به خواب تا رسیدیم به شهرمون وقتی واستاد با سرعت نور فرار کردم رفتم عمود ختم بخیر شدم.

برچسب: نویسنده: هادی عبدالهی تاريخ: شنبه 3 فروردين 1392 ساعت: 19:48

صفحه بندی